تبليغاتX
*** وقتي در باران گم شوم ***

*** وقتي در باران گم شوم ***

آن چراغ را خواهم يافت تا راهم را روشن كنم

 

سلام..... امروز بعد از گذشت ماه ها اومدم که بنویسم. انگار از یه راه دور میام. شکسته و خسته. بغض سنگینی دارم. مدتهاست که میخوام مطلبی بنویسم اما نمیشه. بارها میام به وبلاگم سر می زنم. این صفحه رو باز می کنم و همینطور میشینم و چشم می دوزم به این صفحه سفید ولی کلمات ازم فرار می کنن. منم صفحه رو می بندم و می رم سراغ کارهام.  اما اینا مهم نیست. امدم برای یک دوست بنویسم واسه یه دوست خوب که خیلی دوستش دارم امیدوارم اون هم همین احساسو داشته باشه.  

یه دوست خوب                               

یه دوست  کسیه که منو به خاطر خودم قبول کنه.

یه دوست کسیه که در عین احترام گذاشتن بهت ایراداتت رو هم بهت بگه.

یه دوست کسیه که وقتی دنیا ازت رو بر میگردونه اون خودشو بهت نشون بده.

یه دوست کسیه که تو رو بشناسه و به همون اندازه تو رو دوست داشته  باشه.

یه دوست کسیه که وقتی داری سقوط میکنی تشویقت کنه که بلند بشی و از نو بسازی.

دوستان نو خوشبختیشون ما رو میشناسن و ما اونا رو تو بدبختیامون.

دوستان واقعی حتی بعد از سالها جدایی دوستیشون رو تموم نمیکنن.

و اما، دوستان خوب پیدا کردنشون سخته ، ترکشون سخت تر و فراموش کردنشون غیر ممکن.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم مرداد 1390ساعت 3:20 PM  توسط مریم  | 

امروز روز تولد من است. من متولد شدم. از یک طرف نگاهی به گذشته دارم و از طرفی بیشتر نگاهم معطوف به آینده است.به این فکر می کنم که من اکنون ثلثي از زندگي خودم را گذرانده ام. این یک سوم پر از تجربیات تلخ و شیرین برای من بوده که مطمئنم چراغ راه آینده هم هست.

 امروز روز تولد من است سه ماه مانده به تولدم يادم بود كه چنين روزي بايد جشن بگيرم سيزدهم اسفند در نظرم رنگ دیگری است.در یک مقاله از قول روانشناسی خوانده بودم که روز تولد خود را مهم تلقی کنید چون واقعا مهم هم هست.به ظرافت کار دقت کنید .یک انسان به وجود آمد و صاحب حیات شد.

 این واقعه از بس تکرار شده است که شاید هنوز براي من روز تازه اي است . بگذریم، فکر می کنم بهترین بهانه برای شاد بودن همان روز تولد است.

 امیدوارم همه با قدر خود دانستن و احترام به انسانیت خود گام در راه سعادت بگذارند.

 امروز روز تولد من است

امروز براي من روز مقدسي است.

 امروز مثبت ترين روز خداست.

 من فهميدم دنيا سرزمين وسيعي است پرازمشكلات سخت و من هم موجودي هستم وسيع تر و سخت تر از دنيا.

 من فهميدم براي نسوختن درگرما بايد خود را به ميان آب و آتش زد، نه درميانه آن.

 همان روز درگوش من خواندند: تو آمدي كه برگردي،

همان روز به من گفتند: شعر، صدا، آب، هوا، مادر، پدر خدا و عشق مال تواست

همان روز فهميدم كه هيچ مجالي از«لحظه» خالي نيست و لحظه هم جاي بي خيالي نيست.

 من فهميدم كه پدرومادر از ثانيه هاي بيداري من و گريه هاي من فقط در لحظه تولد من لذت مي برند و دورو بري ها از لحظات خفتن و سكوت و مردگي من.

 من در امروزي فهميدم كه تقديرم نه گياه است، نه حيوان است، نه فرشته و جن است، نه جماد است و نه چيز ديگر. قدر من انسان بودن است و اين قدر تا ابد مي ماند حتي اگر من فراموشش كنم.

من فهميدم كه بايد شكرگزار بود به خاطر همه چيزهايي كه خدا به ما داده و بايد شكرگزاربود كه خدا هرآنچه را كه از او مي طلبيم به ما مي دهد. روز تولدم مصادف است با ولادت پيامبر (ص) چه سعادتي!

 امروز مثبت ترين روز خدا است،

نه،امروز روز تولد من و يك نفر ديگر است… و شاید صدها نفر دیگر ! مباركمان باشد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم اسفند 1388ساعت 2:44 AM  توسط مریم  | 

 شايد اين آموزه را ديده باشيد ولي اندكي تامل و تفكر روحيه امروزتان را بهبود خواهد بخشيد.

يك زن جوان در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود. چون چند ساعت به پروازش باقي مانده بود، تصميم گرفت براي گذراندن وقت كتابي خريداري كند او يك بسته بيسكوئيت نيز خريد.

او بر روي يك صندلي دسته دار نشست و در آرامش شروع به خوانده كتاب كرد. در كنارش يك بسته بيسكوئيت و مردي نشسته بود كه روزنامه مي خواند. وقتي كه نخستين بيسكوئيت را به دهانش گذاشت، متوجه شد كه مرد هم يك بيسكوئيت برداشت و خورد. او خيلي عصباني شد ولي چيزي نگفت. « پيش خود فكر كرد: بهتر است ناراحت نشوم شايد اشتباه كرده باشم»

ولي اين ماجرا تكرار شد. هر بار كه او يك بيسكوئيت برمي داشت آن مرد هم همين كار را مي كرد. اين كار او را حسابي عصباني كرده بود ولي نمي خواست واكنش نشان دهد.

وقتي كه تنها يك بيسكوئيت باقي مانده بود پيش خود فكر كرد. «حالا ببينم اين مرد بي ادب چه خواهد كرد»؟ مرد آخرين بيسكوئيت را نصف كرد و نصفش را خورد. اين ديگه خيلي پرروئي مي خواست! حسابي عصباني شده بود. در اين هنگام بلندگوي فرودگاه اعلام كرد كه زمان سوار شدن به هواپيماست آن زن كتابش را بست، چيزهايش را جمع و جور كرد و با نگاه تندي به مرد انداخت از آنجا دور شد و به سمت دروازه اعلام شده رفت.

وقتي داخل هواپيما روي صندلي نشست، دستش را داخل ساكش كرد تا عينكش را بردارد. ناگهان با كمال تعجب ديد كه بسته بيسكوئيتش آنجاست، باز نشده و دست نخورده! يادش رفته بود كه بيسكوئيت خريده را داخل ساكش گذاشته است. 

خيلي شرمنده شد از خودش بدش آمد. آن مرد بيسكوئيتهايش را با او تقسيم كرده بود، بدون آن كه عصباني و بر آشفته شده باشد. متاسفانه زمان براي توضيح رفتارش و يا معذرت خواهي نبود.

چهار چيز است كه نمي توان آنها را بازگرداند.سنگ... پس از رها كردن حرف ... پس از گفتن.موقعيت ... پس از پايان يافتن. و زمان... پس از گذشتن.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم بهمن 1388ساعت 9:41 PM  توسط مریم  | 

ديروز شيطان را ديدم. در حوالي ميدان بساطش را پهن كرده بود؛ فريب مي‌فروخت. مردم دورش جمع شده‌ بودند،‌ هياهو مي‌كردند و هول مي‌زدند و بيشتر مي‌خواستند.

توي بساطش همه چيز بود: غرور، حرص،‌دروغ و خيانت،‌ جاه‌طلبي و ... هر كس چيزي مي‌خريد و در ازايش چيزي مي‌داد. بعضي‌ها تكه‌اي از قلبشان را مي‌دادند و بعضي‌ پاره‌اي از روحشان را. بعضي‌ها ايمانشان را مي‌دادند و بعضي آزادگيشان را.

شيطان مي‌خنديد و دهانش بوي گند جهنم مي‌داد. حالم را به هم مي‌زد. دلم مي‌خواست همه نفرتم را توي صورتش تف كنم.

انگار ذهنم را خواند. موذيانه خنديد و گفت: من كاري با كسي ندارم،‌فقط گوشه‌اي بساطم را پهن كرده‌ام و آرام نجوا مي‌كنم. نه قيل و قال مي‌كنم و نه كسي را مجبور مي‌كنم چيزي از من بخرد. مي‌بيني! آدم‌ها خودشان دور من جمع شده‌اند.

جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزديك‌تر آورد و گفت‌: البته تو با اينها فرق مي‌كني.تو زيركي و مومن. زيركي و ايمان، آدم را نجات مي‌دهد. اينها ساده‌اند و گرسنه. به جاي هر چيزي فريب مي‌خورند.

از شيطان بدم مي‌آمد. حرف‌هايش اما شيرين بود. گذاشتم كه حرف بزند و او هي گفت و گفت و گفت.

ساعت‌ها كنار بساطش نشستم تا اين كه چشمم به جعبه‌اي عبادت افتاد كه لا به لاي چيز‌هاي ديگر بود. دور از چشم شيطان آن را برداشتم و توي جيبم گذاشتم.

با خودم گفتم: بگذار يك بار هم شده كسي، چيزي از شيطان بدزدد. بگذار يك بار هم او فريب بخورد.

به خانه آمدم و در كوچك جعبه عبادت را باز كردم. توي آن اما جز غرور چيزي نبود. جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توي اتاق ريخت. فريب خورده بودم، فريب. دستم را روي قلبم گذاشتم،‌نبود! فهميدم كه آن را كنار بساط شيطان جا گذاشته‌ام.

تمام راه را دويدم. تمام راه لعنتش كردم. تمام راه خدا خدا كردم. مي‌خواستم يقه نامردش را بگيرم. عبادت دروغي‌اش را توي سرش بكوبم و قلبم را پس بگيرم. به ميدان رسيدم، شيطان اما نبود.

آن وقت نشستم و هاي هاي گريه كردم. اشك‌هايم كه تمام شد،‌بلند شدم. بلند شدم تا بي‌دلي‌ام را با خود ببرم كه صدايي شنيدم، صداي قلبم را.

و همان‌جا بي‌اختيار به سجده افتادم و زمين را بوسيدم. به شكرانه قلبي كه پيدا شده بود.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم دی 1388ساعت 7:55 PM  توسط مریم  | 

اگر از چیزی ناراضی هستید- حتا کار خوبی که مایلید انجام دهید، اما  نتوانسته اید همین حالا از آن دست بکشید.

اگرچیزی خوب پیش نمی رود، فقط دو توضیح برای آن وجود دارد: یا مقاومت شما آزموده می شود، و یا باید جهت خویش را تغییر دهید.

برای آن که بفهمید کدام یکی از دو فرض متضاد بالا صحیح است، از سکوت و نیایش استفاده کنید. اندک اندک، همه چیز به گونه غریبی روشن می شود، تا این که قدرت کافی برای گزینش می یابید.

هنگامی که تصمیم گرفتید، راه دوم را کاملاً فراموش کنید و پیش بروید. چون خداوند، پروردگار شجاعان است.

دومینگوس سابینو می گوید: همه چیز به بهترین چیز تبدیل می شود. اگر چیزی خوب پیش نمی رود، به خاطر آن است که هنوز پایان آن نرسیده اید.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم مهر 1387ساعت 12:30 PM  توسط مریم  |